|
جمعه 18 شهريور 1390برچسب:, :: 2:46 PM :: نويسنده : رایکا
کاش کودک بودم تا شبها قبل از اينکه بفهمم کي برام لالايي گفته،عميق ترين خواب دنيا را داشته و صبح با خميازه و عشوه اي کودکانه،از خواب بر مي خواستم .... کاش کودک بودم تا هروقت دلم مي گرفت با صداي بلند گريه مي کردم و داد مي زدم تا همه دردم را بفهمند.... اي کاش کودک بودم تا عروسک هايم را در اختيار داشتم و هرگونه که دوست داشتم با آنها بازي مي کردم و هيچ وقت عروسک هيچکس نمي شدم .... کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگيم نقاشي رو ديوار بود .... کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم،نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم .... کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد، با يک بوسه تو همه چيز را فراموش مي کردم .... نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |